نون و پیاز
روزای اولی که داداشی به دنیا اومده بود، شبا دلش درد میکرد، گریه میکرد و دیر می خوابید. ما هم بیشتر خونه مامان جون اینا بودیم.
یادمه یه شب که دیروقت شده بود و داداشی هنوز نخوابیده بود، مامان جون بهم گفت نگران نباش، عصبی نشو، فردا می خوابیم. ناهارم نون و پیاز میخوریم.
تو چون پیاز اصلا دوست نداری، دراومدی گفتی:
مامان جون میشه نون خالی بخوریم!
اونجا بود که کلی همگی خندیدیم






مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


نون و پیاز
